در جستجوی حق و حقیقت...

اینجا گوشه ای از دنیاست که قصد دارم تلخی و شیرینی زندگیم را با شما در میان بگذارم...

در جستجوی حق و حقیقت...

اینجا گوشه ای از دنیاست که قصد دارم تلخی و شیرینی زندگیم را با شما در میان بگذارم...

در جستجوی حق و حقیقت...
آخرین نظرات
۱۲
اسفند ۹۲

فرمانده بی ادعا!
میخواستم بروم دستشوییوقتی رسیدم و دیدم همه آفتابه ها خالی اند.برای پر کردن آفتابه ها باید
چندصد متر تو هور(نام منطقه ای است)میرفتی زورم میومد برم.یک بسیجی اونطرف وایساده بود 
صداش زدم برادرمیشه این آفتابه رو برام آب کنی؟اونم آفتابه رو گرفت و رفت.وقتی آورد دیدم خیلی
کثیف است.بهش گفتم اگه از صد متر اونطرفتر آب کرده بودی تمیزتر بود.آفتابه رو از من گرفت و رفت 
آب تمیز آورد .چند روز بعد قرار فرمانده لشکر برامون حرف بزنه .دیدم همون کسی که چند روز پیش برام آورد زیــــن الدیـــــــــن بوده فرمانده لشکر!!!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۱۲
بی نام....

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی